تولدم مبارک!

   + دمون - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

 

تولدم مبارک !

   + دمون - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

 

منبعد این خرابات تعطیل است!

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته!

 

   + دمون - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧

 

هوا سرد هست و آسمان ابر هست و کوه برف هست و زمین تر !

 

   + دمون - ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧

 

هوا این روزها خیلی توپ! بزنی زمین هوا می ره نمی دونی تا کجا می ره!

زرشک!

   + دمون - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧

 

به قدری عصبی هستم که حد نداره! باید سکوت کنم! سکوت! و باز هم سکوت!

   + دمون - ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

 

چقدر روزها زود به زود میان! و چه بد که همونطور هم تکرار می شن! انگار همین دیروز بود غصم شده بود که مقشامو نوشتم!

صدای تق تق بارون روی کانال کولر، صدایی عجیب شیرین است!

حوصله ندارم! لطفا فردا مراجعه نمائید!

 

   + دمون - ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

 

بزن بر طبل بی عاری !

مارمولک همه را ریخته به هم، بزرگ را با کوچک، کوچک را با بزرگ، کلکی قدیمی که گریبان همه را گرفته! هرکس نادان تر بیشتر!

بفرمائید چرک خشک کن!

 

آبانیه!

رسید موسم آبان و یاد خوشش / رسید بهار زندگی و عطر خوشش

 خوشا روزگار پاک این ایام / خوشا یاد تمام این ایام 

دعای خیر مادر و اجابت آن / رسانید من گم گشته را به آن

   + دمون - ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧

 

سرما خوردم خفن! هیچکدوم از کارمو هم انجام ندارم! امروز روز شانسمه!

زرشک!

 

   + دمون - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

 

در حالی که عرق کردم اما سردم است شاید هم در حالیکه سردم است عرق کردم خودم هم نمی دانم!

 

   + دمون - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧

 

میگه: دو تا دختر مثل گل، روز روشن مثل ظهر، گرفتند دست همو پیش همه، زدند بر هم لبارو مثل کنه، همه هاج و واج شدند مثل ننه، شده بود مثل تو فیلمها جون تو، جون تو هـــــای جون تو. میگم: امان از این کارخونه آدم سازی !

شوخی شوخی چندین روزه ننوشتم از بس که بیکارم !

   + دمون - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

 

صبح بارون بود و بوی خاک و سردی هوا و حس خوب پائیز!

هرفی برای گوفتن نیست!

 

 

   + دمون - ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧

 

شب از پنجره اتاق مهدکودک زده تو! فن و پنکه هوای دم کرده اتاق را سرد کرده و همه جا ساکت است و در انتظار، انتظار اتمام کار امروز، و من از این تاریکی وحشت دارم! هر سال همین موقع استرس مرا می رباید تا به هوای تاریک این ساعتها عادت کنم! چقدر حس بدی است!

سرظهر یک سری رفتم توی اتاق خاله فریبا اینا! همه بساط کرده بودند و داشتند ناهار نوش جان می کردند! مامان لیلا تازه داشت اولین لقمه کشک بادمجانش را می گرفت که چشمش افتاد به من، جای شما خالی، لقمه حاضر و آماده رسید به بنده! 

میگم: کاش می شد مثبت دید! مثبت اندیشید! میگه: من منفی می بینم، منفی هم می اندیشم! خود به خود خودش مثبت می شه تو غمت نباشه!

وقتی بیکاری بیان می شه اندیشه ! وقتی هم اندیشه بیکار بشه بیماری! وقتی  بیماری اندیشه بی عار می شه وقتی بی عاری دنیا بی ارزش میشه!

زرشک!

 

 

   + دمون - ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
← صفحه بعد